نگران دلتنگی هایم نباش

اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود

و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد

اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد

و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد

پس

بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی

مـن صبـورم امـا
بـی دلیل از قفـس کهنه ی شـب می ترسـم
بـی دلیل از همه ی تیرگـی تلخ غـروب
و چراغـی که تو را
از شب متروک دلـم دور کند
مـی ترسـم . . .
مـن صبـورم امـا
آه...
این بغض گـران صبـر نمـی داند چیست...

..............

ادامه نوشته

ماه من، غصه چرا؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز،
آرزويم، همه خوشبختي توست!
ماه من! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست، خدا هست!
او هماني ست که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد...
او هماني ست

که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام،
غرق شادي باشد....
ماه من!
غصه اگر هست! بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند، سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند،
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟ چرا؟!

....

ادامه نوشته

می گویند دیوانه ام :

     چون مثل آنها قبله نمیشناسم وقبله ام همان سویی است که نگاهت میچرخد .....

میگویند احمق :

نگاهش دیگری را گرفته ..... به دیگری نگاه میکنم ..... لبخند میزنم ..... با جسارتی باور نکردنی میگویم :

حتما فرشته ایست بی همتا .... وقتی نگاه او را به سوی خود میکشد یعنی قابل ستایش است ....

می گویند دیوانه ام :

چون دوست دارم هوایی را که بازدمت در آن معلق است .....

میگویند بی وجود ..... هوایش پراست از شهوتی که برای دیگری بالا زده..... لبخندی تلخ میزنم .....

با اعتماد میگویم : حتما شهوت انگیز است که دلش را به سوی خود میبرد  ..... و من او را بخاطر خود دوست دارم .....

می گویند دیوانه ام :

چون مثل انها اسیر عطرهای مارکدار نیستم .... من بیهوش عطر تو ام .... عطر ناب تنت .... وقتی دوش میگری دوست دارم قربانی وجودت شوم

میگویند خوش خیال

با دیگری است ..... من باز هم لبخند میزنم و هیچ نمیگویم ...... هیچ .......

من از دیوانه بودن نمیترسم......

نه صدایش را نازک می کرد...

ونه دستانش را" آردی"...

از کجا باید به "گرگ "بودنش شک می کردم

 

عـــشـق جــدیـد پـیدا کـردم....  

تنـهایـی... 

مـدیون تـوام ایـن عشقُ...

هـمیشه باهامِ...

یـهو نـمیره یهـو نمیاد....

خـیلی هم بهم میایم کـور بشه چشم حسود

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

خنــده امـ میـگیرد

وقــتی پــس از مُـدت هـآ بــی خبـــری

بـی آنـکـﮧ سُـراغـی از ايـטּ دل آواره بگــیری

ميآيي و میـگویــی :

" دلــمـ برایــت تنـــگ اســت "

یـا مرا بــﮧ بازی گرفتـــﮧ ای

یـا معنـی واژه هایـت را خوب نمیــدانی !

دلــتنگی ات ارزآنــی خودت !!!!

برای بعضی درد ها نه میتوان گریه کرد


                                   نه میتوان فریاد زد


برای بعضی درد ها فقط میتوان نگاه کرد


                                     لبخند زد


         وبی صدا شکست....!

وقتی دلت خسته شد،

دیگر خنده معنایی ندارد...

فقط میخندی تا دیگران

غمه اشیانه کرده در چشمانت رانبینند !

وقتی دلت خسته شد،

دیگر حتی اشکهایه شبانه هم ارامت نمیکنند...

فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !!

وقتی دلت خسته شد،

دیگر هیچ چیز ارامت نمیکند به جز دل بریدن و رفتن .......

اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, "جنگ" می شود...

            درمان, "نامرد" می شود...

                     قهقه , "هق هق" می شود...

                           اما دزد همان "دزد" است ...

                        ...

                                     ... درد همان "درد..."


و گرگ همان "گرگ

قوي ترين زن جهان هم که باشي...


وقت هايي هست ...


که دستي بايد لمس ات کند...

تني ...


تنت را داغ کند...

و لبي...


طعم لبت را بچشد ...

مستقل ترين زن جهان هم که باشي...


وقت هايي هست...

که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...


که آرام رانندگي کني ...

و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...

مسافرترين زن دنيا هم ...


دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...

" زود برگرد "...


طاقت دوري ات را ندارم...


هیچوقت آرزوی "افـتادن" چیزی را نداشته ام


حالا بـرای اولـین بـار میخواهم


لطفــا بیفت...!!!


ای زیباترین اتفاق زنـدگی مـن ...